رضا قلى خان ( هدايت )

361

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

داخيدن بكسر خاء و ياء معروف واكردن چشم و نظر بر چيزى كردن و در جهانكيرى بمعنى پراكنده كردن آمده و داختن بمعنى دانستن كفته داد بر وزن باد بمعنى عدل و راستى و صاحب آن را دادكر كويند و ماضى دادن است و مرادف سال است و بمعنى فرياد و فغان هم آمده و ماخذ آن فرياد كردن متظلّمان است از ظلم ظالمان و طلب عدل از پادشاه ناصر خسرو كفته خوب يكى نكته ياد دارم از استاد * كفت نكشت آفريده هيچ به از داد چنان كه بيداد بمعنى ظلم است هم او كفته جانت نماند است جز بداد درين بند * داد خداوند را مدار به بيداد قطران كفته خورشيد همه ميران بونصر محمد * كايزد همه فرهنك و همه فضل به او داد هم مردى و هم رادى و هم دانش و هم دين * هم بخشش و هم كوشش و هم دولت و هم داد صاحب جهانكيرى بمعنى عمر و سن آورده و اين شعر قطران را شاهد كرده نوروز بر تو فرخ و فيروز بامداد * از بخت داديابى و از داد برخورى و رشيدى كفته معنى حقيقى نيز توان اراده كرد يعنى از بخت عدل نصيب يا بى و از عدل بهره شوى و حق آنست كه بمعنى سال و سن و عمر داد در پارس و پارسيان مستعمل است و بمعنى مرض قوبا كه صاحب فرهنك كفته مستند بشعر خسرو دهلوى همانا هنديست و چون داد حق است * و بيداد ناحق داد دادن بمعنى حق دادن است منوچهرى كفته روزى بس خرّم است مىكير از بامداد * هيچ بهانه نمايد ايزد داد تو داد خاسته‌دارى و ساز * بىغنيمت هست و باز ايمنى و عز و ناز * فرخى و دين و داد و بمعنى قسمت و نصيب و داده و بخشيده نيز استعمال مىشود مثال بهر و بهره و داد و داده از بيت فرخى كه در فتح مندهير و سومنات كفته بوضوح مىپيوندد هزار بتكده كنده قوىتر از آهن * دويست شهر تهى كرده خوش تر از نوشاد ز ملك مملكت مندهير يافته بهر * ز كنج مملكت سومنات يافته داد دادا و دادو بمعنى كنيز و غلام پير كه خدمت اطفال خورد كنند مولوى معنوى كفته بيرون بر ازين طفلى ما را برهان اى دل * از غصه هر داد و وز محنت هر دادا دادار نام حقسبحانه و تعالى است و بمعنى عادل و دادكر ناصر خسرو كفته علم جلها به هيچ خلق نداد است * ايزد دادار دادكستر ذو المن داد آفريد و داد آفرين نام يزدان است و نام نوائى هم هست از موسيقى چنان كه فردوسى كفته سرودى بآواز خوش بركشيد * كه خوانيش اكنون تو داد آفريد و عبد الواسع جبلى كفته آن پيمبر كو باعجاز نكين بر انس و جان * بود مستولى به حكم ايزد داد آفرين داد بالا بكسر دال اعتدال قد و موزونى بالا و قامت و آن را داد بود نيز كويند و دادوند نيز بفتح واو بمعنى معتدل كه اعتدال داده شده باشد دادبين نام حكيمى بوده پارسى پسر هورتاب حكيم كه او نيز از حكماى عهد پادشاهان پيشدادى بوده و در معرفت و تحقيق نفس ناطقه و بقاى آن دلايل خردپسند ايشان در كتاب موسوم بزنده رود مذكور است دادر بر وزن مادر بمعنى برادر است حكيم انورى در وقتىكه نزد برادر خود كتاب مدخل ماشاءاللّه مىخوانده و به شهر ترمد رفتن مىخواسته در آن قصيده فربده جنّدابخت مساعد كه پس از چندين كاه كفته اندران وقت كه تعليم همىكرد مرا * داورى چند كرت مدخل ماشاءاللّه داد راست بمعنى عادل و دادرس فردوسى كفته چو بشنيد جاماسب بر پاى خواست * چنين كفت كاى خسرو داد راست دادرس نام حكيمى نيز بوده از شاكردان جمشيد هم و دادده نيز به همين معنى آمده و نام روز چهاردهم از ماه‌هاى ملكى نيز هست دادكر بمعنى عدل‌كننده و نام جشنى است از جشنهاى سال جلالى سلطان جلال الدّين ملكشاه سلجوقى مقرر داشته و پيش ازو نيز بوده امير معزّى سمرقندى كفته تهنيت كويند شاهان را بجشن دادكر * جشن را من تهنيت كويم بشاه دادكر داور به همان معنى عادل است و در اصل دادور بوده و يك دال را حذف كرده‌اند چه در فرس مخفف و محذوف به تكلم آسان‌تر و بفصاحت نزديك‌تر است و بمعنى حاكم عادل معروف است و داورى بردن بمعنى بمحاكمه شدن از ظلم